امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

اتفاقات اخیر

1391/8/15 10:18
نویسنده : مامان الی
78 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گل مامان منو ببخش به خاطر قطعی اینترنت این اداره ....نتونستم بیام و برات بنویسم و همه اتفاقات این چند وقت رو تایپ میکردم تا بعد از کانکت  برات بذارم . فدای مهربونیای تو

فرهنگ لغت پسرم در 4/2سالگی

کبات=کباب

اوشولاخ=شکلات

 بلغ=بغل

 

26/7/91

پسرم امروز روز خیلی خوبی هست از طرفی خاله مریم دیشب فارغ التحصیل شد و از پایان نامش دفاع کرد و با نمره 19 همه رو شاد کرد از طرفی هم امروز خاله فاطمه قراره یه نی نی کوچولو که فکر کنم اسمش باران باشه رو به این دنیای عجیب غریب بیاره. حالا از دیشب میگم:ساعت 30/6وقت دفاع خاله بود وما به علت ترافیک 5دقیقه قبل ازشروع رسیدیم .شما و بابایی با دایی عرفان پایین تو حیاط موندین تا خاله حول نشه البته دایی یه خورده شیطنت کرد و مدام پشت در میومد و میرفت که خاله با یه چشم خوره نذاشت دیگه کارشو تکرار کنه.بعد از دفاع همگی اومدیم خونه مامان جون تا فوتبال ایران و کره جنوبی رو ببینیم که خوشبختانه ایران این دفعه پیروز شد و یه قدم به جام جهانی 2014نزدیک شد.امورز خیلی حس خوبی دارم انگار من از شر پابان نامه راحت شدم .البته فشار این موضوع روی دوش همه ما بود با توجه به آه و ناله های خاله، ماهم همیشه در مصیبتهاش شریک بودیم. حالا از این به بعد خاله رو باید خانم دکتر خطاب کنیم.

29/7/91

دیشب با گریه ازخواب بیدار شدی و پشت هم میگفتی پویا پویا اول فکر کردم میگی پلو و گرسنه شدی اما بعد خودت رفتی تی وی روشن کردی و اصرار داشتی کارتون ببینیniniweblog.com.خلاصه به زور من خوابیدی و بی خیال کارتون شدی.دیشب موقع شام خوردن خیلی دلت درد میکرد و اصلا یه قاشق هم نخوردی و از ظهر مدام میگفتی پی پی دارم ولی وقتی میبردمت خبری نبود و همش میگفتی دلم درد میکنه.شب ساعت 9 بعد از خوردن چند قاشق به معدت فشار اومد و بالاخره موفق شدی ،عزیزم من با تو مردم و زنده شدم  چون خیلی درد کشیدی و یبوست شدیدی گرفته بودی این اولین بار بود که ایجوری شده بودی .بعدش که اومیدیم بیرون یه چایی نبات بهت دادم و بعد خودت گفتی غذا میخوام .

3/8/91

مامانی ازت ممنونم که اینقدر با ما همکاری میکنی

از هفته گذشته شنبه یا یکشنیه بود که دیگه پوشکت نکردم و بردمت دستشویی الان نزدیک دو هفته میگذره و خوشبختانه خیلی خوب همکاری میکنی و جز یک مرتبه خونه رو ابیاری نکردی.اون یک بارم مربوط به ساعت 12 شب میشه که داشتی با تلفن بازی میکردی که یه هو زنگ خورد و تو از ترس روی مبل جیش کردی چون انتظار نداشتی که زنگ بخوره.گل مامااان هر روز با روز قبل تفاوت میکنی و من از اعماق وجودم  خدا رو شکر میکنم که انقدر خوب مراحل کودکیت را طی میکنی .پریشب خودت به تنهایی از خونه عزیز اومدی بالا و در زدی وقتی باز کردم با اون لهجه با نمکت گفتی مامان پول میدی من از تعجب اینجوری شدمتعجب!!!!!!!گفتم برای چی ؟گفتی میخوام توووفک (پفک) بخرم  من از خنده مرده بودمخندهخندهخنده وقتی بابا اومد بالا گفتم تو بهش گفتی گفت نه اصلا حرف پول و ..نزدم و برام جالب بود که در 2.4 ماهگی اینقدر دایره لغاتت زیاده که حتی پولم میشناسی چشمک. یه کار عجیب دیگه :پازل چوبی رو خیلی دوست داری و حتی موقع غذا خوردنم اونو از خودت جدا نمکنی حالا باهاهش کارای جدید میکنی مثلا همرو پشت رو میچینی رو زمین و وقتی ازت میپرسم این چیه همه رو درست میگی از بس که بازی کردی حفظ شدی حتی برعکسخوشمزه.یا مثلا اونا رو به حالت قطاری کنار دیوار یا روی  تخت میچینی و بعد میریزی تو کامیون و حلش میدیقلب .البته  بازی  با لگوهاتو خیلی دوست داری و تنها سرگرمی خونه عزیز همینه که با لذت ،ساعتها باهاشون بازی میکنی البته حتما باید عمه هم پیشت بشینه و باهات همکاری کنه.دیشب که خونه عزیز بودیم متوجه شدم چیزای  خیلی متفاوت و جدیدی رو یاد گرفتی واقعا تو اوج خلاقیت باهاشون بازی میکنی مثلا برای خرگوش و بزت خونه میسازی حتی برای خونت سقف هم میذاری یا پارکینگ برای ماشینات درست میکنی و یا برج میلاد  البته تمامی اینا با خلاقیت بالا ساخته میشه مثلا میدونی الان باید از کدو لگو استفاده کنی که محکم تر بشه و یا ازرنگهای یک شکل استفاده میکنی یا مثلا همه لگوهای یکی رو  میریزی تو سبد سبزی خوردن  و میاری تعارف مینی و میگی  مامان ژله بخور یا با همونا آشپزی میکنی و مرتب میگی مامان بخور(خا له بازی) عزیزم قدرت تخیلت بسیار بالا است البته بابایی اعتقاد داره که تو از بچه های اطرافت یه سروگردن بالاتریچشمک

شنبه 6/8/91

چهارشنبه مامان جون به مناسبت سالگرد فوت مادرش مراسم گرفته بود منم از اداره مستقیم رفتم خونشون و قرار بود بابایی تو رو بعد ازمراسم بیاره وقتی بهت زنگ زدم تا راه بیفتی از خوشحالی گفتی: بابا ،بابا ،مامانمه. بعد که بابایی گوشی گرفت بهم گفت از وقتی تنها اومدم خونه  مرتب میگه مامانم گم شده بریم پیییداش کنیم .عزیزم منو ببخش که اینقدر تو رو تنها میذارم.پنجشنبه هم به همراه مامان جون و بابایی رفتیم دعای عرفه حاج سعید که خیلی خوب بود و تو و دایی عرفان خیلی خوب با هم بازی کردین .افطار هم اومدیم خونه مامان جون شب هم برگشتیم خونه.جمعه عید قربان بود و عمو جعفر و اقا بعبعی کشتند و بعدش با هم رفتیم از خونه نساختمون بازدید کنیم .ناهار هم چون نزدیک طلائیه بودیم رفتیم اونجا و خیلی بهت خوش گذشت چون اونجا پر از حوض اب و ماهی بود ولی متاسفانه هیچی نخوردی و مجبور شدیم برات بیاریم خونه. شب هم رفیم خونه عزیز تا  دل وجیگر بعبعی رو بخوریم. اونجا خیلی بلبل زبونی میکردی هر وقت عمو جعفرو میبینی بهش میگی متی (مهدی) کو ؟راستی این چند روزه میونت با بچه های هم سنت خیلی بهتر شده منظورمو که فهمیدی (گاز و مو و....) انجام نمیدی مثلا دیروز محمد حسین اومده بود بالا تا باهات بازی کنه خیلی خوب با هم کنار میومدین و من هیچ دغدغه ای نداشتم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان امیررضا
15 آبان 91 10:42
سلام ماشالا چه پسرشیرین زبونی خدا براتون نگه داره با پسرمن دوست میشی گل پسر؟





سلامت باشی .خدا امیررضای گل هم حفظ کنه براش اسپند دود کن
خاله مریم
11 دی 91 7:21
جونم خاله